close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه “نیمه ی تمام”

آخرین ارسال های تالار گفتمان

عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
lk 1 26 sahan
صفحه اول انجمن | ثبت نام در انجمن | ورود به پنل کاربری


داستان کوتاه “نیمه ی تمام”

قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.

چشم گرداند چند لحظه به زن و مرد خیره ماند. قاضی

از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه

دادگاه را ترک کنند. دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال

کرد تا در بسته شد. قاضی از جا

بلند شد. رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟! دخترک

آه کشید: گیج شدم. قاضی خم شد و

همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه

خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی

دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


مطالب گذشته

» به سایت دو عاشق »» دوشنبه 30 تیر 1393
» بهانه عشق »» دوشنبه 17 شهریور 1393
» دوست دارررررررررررررررررم »» دوشنبه 30 تیر 1393
» جملات زیبا و با فروغ »» دوشنبه 30 تیر 1393
» جمله های غمگین گریه اور »» دوشنبه 30 تیر 1393
» زیبا ترین قسم سهراب سپهری »» دوشنبه 30 تیر 1393
» یک حرف تنهایی دل میکشد مرا »» دوشنبه 30 تیر 1393
» نوشته های عاشقانه »» دوشنبه 30 تیر 1393
» حرف عاشقانه... »» پنجشنبه 19 تیر 1393
» عشق چیست... »» پنجشنبه 19 تیر 1393